فردريك چارلز ريچاردز ( مترجم : مهين دخت بزرگمهر )

157

سفرنامه فرد ريچاردز ( فارسى )

فكر بجز نور و ظلمت چيز ديگرى تشخيص نمىدهد . ممكن است اين تصور براى شخص پيش آيد كه هرگاه اسكندر كبير مىخواست امروز يا فردا ارتش خود را از اين محل عبور دهد مىبايست از همان راه و جاده‌اى كه سه هزار سال قبل طى كرده بود بگذرد . در اين مناطق متروك و ملال‌آور ، مسافر گاه‌گاه از دهات و قصبات ويران عبور مىكند . قسمتهايى كه از شكل اصلى اين دهات بر جاى مانده آنقدر است كه ذهن و تصور شخص را كه آفتاب سوزان ظهر آن را از كار انداخته است از نو به جنبش و حركت وا دارد . پس از طى هزاران كيلومتر در صحارى يكنواخت ، آثارى كه حاكى از كار و كوشش بشرى است مانند يك مناره شكسته و قسمتى از يك گنبد ( گرچه با خشت و گل ساخته شده باشد ) بىحالى و خواب را به زندگى مبدل مىسازد ، چه هيچ چيز مانند ويرانه‌هاى زمان جنگ حس كنجكاوى انسان را تحريك نمىكند . از طرف ديگر ، در ايران هيچ چيز مانند آثار نيمه‌ويران دوران قديم كار و كوشش ، كه به زحمت مىتوان نام « تمدن » را بر آن اطلاق كرد ، ملال‌آور نيست . با مشاهدهء اين آثار ، هزاران سؤال در ذهن مسافر خطور مىكند . آيا جويبارهاى كوهستان از حركت باز ايستادند ؟ آيا ساكنان اين منطقه علاقهء خود را نسبت به قناتهايشان از دست دادند ؟ آيا يك قبيلهء مهاجم يا دسته‌اى از راهزنان دندان در مقابل دندان و چشم در مقابل چشم طلب مىكردند ؟ آيا خمرهء آرد فاسد شده يا كوزهء روغن به پايان رسيده بود ؟ آيا ساكنان دهات با يك مصيبت عظيم روبرو شدند يا يك طاعون عجيب مردم آن را نابود كرد ؟ هنگامى كه شخص براى درك ويرانى و منتهاى دلتنگى و افسردگى اين دهات ، كه جدا از بشريت در قلب صحرا واقع شده ، تأمل مىكند ، افكارى از اين قبيل به خاطرش خطور مىنمايد : چگونه و چه وقت و چرا اينها به وجود آمدند و اساسا براى چه منظور و مقصودى ايجاد شدند ؟ ليكن در پايان روز ، اين دهات و قصبات متروك شكل شاعرانه‌ترى به خود مىگيرد ، چه در اين هنگام آفتاب بيرحم ظهر قلم‌موى خود را در رنگ ملايمترى فرو برده و ديگر سراب به شكل يك ده يا قصبه چشم را فريب نمىدهد ، بلكه يك قصبهء حقيقى و قابل احساس است كه سرابى از يك شهر ساخته شده از طلاى سرخ را در مقابل ديدگان مسافر قرار مىدهد . اكنون فقط روپوش سفيد زن روستايى ، كه در كنار ديوار مىخزد ، لازم است تا او را مطمئن سازد كه از ميان ورقه‌هاى طلاى استاد طلاكار برگى فرو افتاده و به اهتزاز درآمده است . در صحرا ، روز به طور ناگهانى و غير مترقبه پايان مىيابد . در يك چنين وقت و چنين